|
عشق |
|
درد و دل یک تنها |
مطمئن باش برو تو برو ،و بدان شکوه ات را پیش خدا خواهم برد چون ساراي تنها، روزی تنها و غریب خواهد مرد
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت ،به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک ،که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو ،برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:0 توسط سارا |

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:28 توسط سارا |
بیکرانه های مهربانی تو ... غربت قرن ها سکوت من... معصومیت آرزوهای تو... آسمان نیلی تنهایی من... مرا که به تو فکر میکنم به زانو در آورده... جز این دستهای خالی شرمسار چیزی برای تو ندارم.... بی نهایت دوستت دارم..... حرف که میزنی طنین صدایت برایم همان آشناییی دیرین را تداعی میکند، دیگر دلم نمیکوبد، آزرده نمیشوم و حتی پریشان ... خیال نمیکنم که از من فاصله میگیری ، غریبه میشوی... و من در انتهای احساس تو قرار گرفته ام..! سکوت نکن لطفا... سکوت که میکنی من تنها هستم با احتمال ها، شاید ها... و دنیای دلواپسی ام درمورد تو... اکنون این منم زنی تنها ولی در دل همه غوغا نگاهم خیس و بارانی ..دلم غمگین و زخم خورده صدایم در گلو خسته .. و اکنون این منم زنی تنها که زمانه بازی ها دارد با دل خسته من... پاهایم بی رمق اما هنوز مشتاق دستانم ناتوان اما پر شور... نگاهم مات اما پر راز ....می شتابند در پی قلب خسته ی تو.... و ای کاش که با تو بودن ضرب در توان ابدیت می شد.... و ای کاش عمر دوست داشتن ما ضرب در صفر میشد تا هرگز پایانی نباشد بر دل خسته ی ما ....
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:52 توسط سارا |
قورت می دهم همه دلتنگیهایم را و تلخ نوشته هایم را سر می كشم انكار نمی كنم .... لج كرده ام كه برایت بنویسم گریه كنم ... لج كرده ام دوستت داشته باشم ... دلم می خواهد باور كنی دوستت دارم همین.... باز دفتر با می گشایم و برای تو مینویسم... از تو و برای تو از دلتنگی هایم برای دل دریایی ات... از گریه هایم برای شانه های محکمت... از تنهایی ام برای آغوش گرمت... از غصه هایم برای دل پر از امیدت... از خودم برای تو مینویسم... هزاران روز... هزاران ماه... هزاران سال... گاهی از خستگی از تو برای خودم مینویسم و تو را در رویاهایم به تصویر میکشم... تو را در خیالم در آغوش میگیرم و باز هم اشک هایم سرازیر میشود... نگاهت اشک هایم را می خشکاند و لبخند را میهمان لبانم میکند... زیر لب میخوانم باور کن که تنهایی ام تنها با نام تو تنها نیست... زیر لب زمزمه میکنم دوستت دارم... و آنگاه چشم هایم را میگشایم تا خیالت پر بگیرد... 
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:38 توسط سارا |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:52 توسط سارا |
بی تو طوفان زده دشت جنونم/صید افتاده به خونم/توچه سان می گذری/غافل ازاندوه درونم/ بی من از کوچه گذر کردی ورفتی /بی من از شهرسفرکردی ورفتی/ قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم/تا خم کوچه به دنباله تو لغزید نگاهم/تو ندیدی/ نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی/چون در خانه ببستم/ دگراز پای نشستم/گوی یا زلزله آمد/گوی یا خانه فروریخت سرمن/ بی تومن درهمه شهرغریبم/بی توکس نشنودازاین دل/ بشکسته صدایی/ برنخیزد دگرازمرغک پر بسته نوایی/ توهمه بودو نبودی/ توهمه شعروسرودی/چه گریزی زدرمن/ که زکویت نگریزم/گر بمیرم زغمه دل/ با توهرگز نستیزم/من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم/ بی تو من زنده نمانم/
هنوز یاد تو از یادم نمیره چراعشق از دله آدم نمیره
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:46 توسط سارا |
نگو گذشته از ما نگو ازم گذشتي نگو دلت گرفته از اين كه پام نشستي تقديرم اينه كه پيش من نموني نگوباز ميتوني تو بي من بموني تقديرم اينه كه بمونم تو قفس هميشه بمونيم يه تنها يه بي كس بنويس واسه من دلت از چي شكست واسه چي تو چشات رنگ غصه نشست بنويس واسه من دلت از چي بريد بگو كي رو چشات نقش گريه كشيد آه ......... بنويس بنويس واسه من بنويس كه دلت تنگ شده طاقت گريه نيست بنويس بنويس واسه من بنويس كه دلت تنگ شده طاقت گريه نيست
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 19:20 توسط سارا |
شب یلدا دیر گاهی است که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آینه زمن بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشم مرا خاک کنید تا نبیند که چه تنها شده ام...
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط سارا |
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد شهر را از تب بیماری من جایی نیست ..
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:43 توسط سارا |
دلخسته از امروز و فرداي بهارم چيزي شبيه باد و باران كوله بارم باران نمي بارد ولي امشب به جاي يك آسمان بي تو نشستن گريه دارم در دفتر بي سرنوشتيهاي دنيا من چكنويس برگهاي روزگارم شيرين تويي. فرهاد باشم يا نباشم يك بيستون سرد و خالي درد دارم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:58 توسط سارا |
تو خوابو توي بيداري تو رو هر شب صدا كردم
نبودي در كنار من به عشقت اكتفا كردم
تو رو از دور نگاه كردم، تو رو از دور بوسيدم
نبودي پيش من اما ، تو رو همواره ميديدم
نبودي پيش من اما شريك زندگيم بودي
دليل بغض هر لحظه خوده عاشق شدن بودي
چقدر دلواپست بودم تو اين تبعيد اجباري
فقط خوشحالم از اينكه به من وابستگي داري
تو رو از دور نگاه كردم ، تو رو از دور بوسيدم
نبودي پيش من اما تو رو همواره مي ديدم
نبودي پيش من اما شريك زندگيم بودي
دليل بغض هر لحظه خوده عاشق شدن بودي
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:44 توسط سارا |
عشق من مثل یه موجه و لیکن خورده به صخره دور عشق ما یه وقتا علفای زرد و هرزه اما یه نگات عزیزم به هزار دنیا می ارزه غم نخور که اهل اینجا واسه تو کم گذاشتن اونا ارزش نگاه نازنین تو نداشتن غم نخور که دور این عشق پر قلعه و حصاره نگو هر کاری که کردیم واسه هم فایده نداره نگو سهممون از این عشق دوری و غصه و رنجه نگو راه چاره ای نیس باز نکن منو شکنجه می دونم صبرت عزیزم دیگه از مرزش گذشته می دونم رسیدی از صبر به مقام یک فرشته می دونم بخاطر من خیلی چیزارو ندیدی خیلی دردارو نگفتی خیلی حرفارو شنیدی می دونم اون جور که باید با تو عاشقی نکردم حوصلت رو گاهی سر برد این بهونه های زردم می دونم عاشقی تو دیگه نیست رنگ حسادت می دونم مثل بقیه شده عشقت واست عادت می دونم که دل سپردن خیلی آسونه و سادس می دونم تو خود ماهی مهربونیت فوق العادس میدونم خسته شدی تو سر اما و ولیکن اعتراضی نیست عزیزم حق داری برنجی از من کار می دن دست ما اغلب نگاهای سرخ و مبهم دل من چه حالی داره وقتی که تو می گی عشقم از خود تو یاد گرفتم صاحب نگاه نافذ مث تو نمی نویسم تا قیامت خداحافظ ناز تو می کشم انقد که خودت واسم بخونی نگرانم نکنه تو سر وعده هات نمونی سقف آسمونو باید پر فانوس دعا کرد کارا از دعا گذشته دنیارو باید رها کرد تو چقد خوبی عزیزم مهربونی مث رویا باز شبه با هم نشستیم من و چشمای تو تنها یادته پاییز اون سال خاطرات صاف و رنگی قول دادی پیشم بمونن چشای به این قشنگی حالا چشماتو ببند و دوباره چشماتو وا کن باز مث روزای اول اونجوری به من نگاه کن نه حالا یه فرقی کرده من دوست دارم فراوون مث لیلی اون که کم بود شاید اندازه ی مجنون باز با آواز قشنگت تشنگیمو برطرف کن گفتی دریامون سرابه دریا رو پر از صدق کن اگه خسته ای از این عشق برو و بگذر از اینجا من فقط برات یه راهم واسه روزای مبادا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:11 توسط سارا |
دوستان عزیز ... به دلایلی دیگه این وبلاگ رو آپ نمیکنم در اینجا برای داداشی مهربونم .. عزیزترین عشقم که این وبلاگ فقط فقط برای اون بود بهترین آرزوها رو میکنم و در آخر از همه دوستان عزیزی که با نظرات و پیشنهادات زیباشون منو یاری میکردن تشکر میکنم برای همتون آزوی سلامتی میکنم خوش باشین دوستدار همتون : سارا
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:40 توسط سارا |
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي........
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:37 توسط سارا |
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي. مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟ در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟ در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟ كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستم عاشقانه برایت باز بگویم که دوستت دارم کاش همه می فهمیدند که دل برایت باز می تپد خسته ام .. امروز خسته ام .. امروز دل تنگم.. آسمان هم ابرهایش سنگینی میکنن هوس بارش کردن ..درست مثل دل من چند وقتیست که در دیارخاموشی فرو رفتی و روزه سکوت گرفتی .. دلم باز بی تاب حرفایت شده ... زندگیم آروم آروم میگذرد .. بهونه ای برای گریه ندارم .. خفقان خواسته هایم همه بهانه هایم را به نابودی کشاند.. باز با این حال قلبم بی صبرانه حضور گرمت را به انتظار می کشد ...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:13 توسط سارا |
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:14 توسط سارا |
میشه تو تنگ غروب خیره شد به پنجره میشه با مهتاب عشق دل سپرد به منظره گل رو پرپر میشه کرد سر بی حوصلگی یا سفر کرد بی خیال روی بال سادگی میشه تو فصل بهار تاجی از بنفشه ساخت میشه با یه برگ سبز رنگ جنگل رو شناخت اما جز تو نمیشه حرف تازه ای شنید نمیشه در چشم من نقشی جز عشق تو دید همه جا تو با منی مثل پیرهنی به تن حتی باور ندارم دیگه نیستی مال من میشه با خوابی عمیق تن به خاموشی سپرد غزل چشم تو رو میشه تا افسانه برد میشه دریا رو شنید از تن سرد صدف میشه بارون رو شناخت رو تن خیس علف اما جز تو نمیشه حرف تازه ای شنید نمیشه در چشم من نقشی جز عشق تو دید همه جا تو با منی مثل پیرهنی به تن حتی باور ندارم دیگه نیستی مال من
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:42 توسط سارا |
سرم را تکیه می دهم به سرمای شیشه و می نگرم تو را، آرامی اشکهایت را که می بینم من هم آرام می شوم زمین و زمان را خاکستری کرده ای لذت می برم سرمای این مه آلودگیت هم آرامم می کند هر چند قدم هایت رو به رفتن است اما ردپای اشکت را دوست دارم و در دل به یادگار خواهم گذاشت ..
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:42 توسط سارا |
ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري،
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت.
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .
و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اينبار برايت مي نويسم که :
دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند .
ميخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.
ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد.
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :
دلتنگت شده ام به همين سادگي ...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:55 توسط سارا |

دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم
بازم به گریه هام می خندم
بازم صدای گریه م و شنیدم
همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه و اینو میدونم
دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:3 توسط سارا |
بین خطوط فا ل من اسم تو حک شده بود دفتر خاطره هام تو چشات جامونده بود مهربون زندگیم همدم دقایقم بی تو من تنهاترین عاشق نگاهتم اگه فاصله زیاده اگه راهم از تو دوره تو خیال نکن که چشمات واسه من تاریک و کوره دوست دارم بهم بگن که گل خنده رو لباته آره از دست تو دورم اما قلبم که باهاته باعث ترانه هام همدم دقایقم گم شدم تو عشق تو، عاشق مرامتم مرحم زخمای من ناجی خسته تن غمو دور کن از شبات عاشقونه شه نگات بغض نکن عزیز دل من که می مونم باهات صاحب ثانیه هام همدم دقایقم چشم به خوشبختیت دوختمو عاشق عاشقتم 
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:40 توسط سارا |
از غم رفتنم گفته بودی گفته بودی پاره شده بند دلت آخ بمیرم که اینجوری شدم باعث هرچی مشکلت از خونه نو گفته بودی هیچی نگم باز بهتره گفته بودم هرچی بشه جواب من یه سکوته سکوت منو خورد میکنه اما ولی .... گفته بودی غم نخورم قسمت و بازیهاش بوده خسته شدم بس که کردم از روزگارمون گله یعنی چی به فکرت نباشم مگه میشه ای بهترین بزار یه چیز بهت بگم بزار حقیقتو بگم هر وقت خودت تونستی بدون منم می تونم بدون همیشه به یادتم لحظه به لحظه ی زندگیم بدون همیشه باهامی هرجا و هرکجا باشی
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:56 توسط سارا |
گاهی احساساتم اونقدر پاک می شه که دوست دارم بنویسم... گاهی تنفر اونقدر دام رو پر می کنه که باز هم دوست دارم بنویسم... یه جای امن می خوام... با شنونده های خوب.... دلم دلداری می خواد....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:21 توسط سارا |
سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پابرجاست... سلام بر روي ماه تو عزيز دل، سلام از ماست تو يه روياي كوتاهي دعاي هر سحرگاهي.. شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي من آن خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم ندارم هيچ گناهي جز ، كه از تو چشم نمي پوشم تو غم در شكل آوازي شكوه اوج پروازي نداري هيچ گناهي جز، كه بر من دل نمي بازي مرا ديوانه ميخواهي ز خود بيگانه ميخواهي مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه ميخواهي شدم بيگانه با هستي ز خود بيخود تر از مستي نگاهم كن نگاهم كن شدم هر آنچه ميخواستي سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پابرجاست سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست بِكُش دل را شهامت كن مرا از غصه راحت كن شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن بكن حرف مرا باور نيابي از من عاشقتر نمي ترسم من از اقرار گذشته آب از سرم ديگر سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پابرجاست سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:7 توسط سارا |

قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پائي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد ولي رويای دورم را شکستند
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:2 توسط سارا |

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:29 توسط سارا |

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 13:16 توسط سارا |
گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت واسه اینکه نمیشه دیگه بیام تولدت گریه کن جداییا مارو رها نمی کنن ادما انگار برای ما دعا نمی کنن گریه کن حالا حالا ها از هم باید جدا باشیم بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای اسمونا گلایه میکنم گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد این همه پرنده رد شدن مرغ امین نیومد گریه کن برای روزایی که خورشید نداشت دل من وتو که به فردا امیدی نداشت گریه کن فکر کن دلیلی ندارم فقط همین واسه فاصله که از اسمونه تا زمین گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد واسه مشکلاتی که بودش وهست وحل نشد گریه کن برای اون دلایی که چینی بودن بی وفایی یا که دیدی به چه سنگینی بودن گریه کن برای لحظه هایی که تلف شدن گلایی که ما نچیدیمشونو علف شدن گریه کن برای نقشه ها که مهتابی بودن برای عاشقیای ما که قلابی بودن گریه کن برای رویایی که قسمت نمیشه یه شب سر خدا واسه ما خلوت نمیشه گریه کن برای خوابا که فقط یه خواب بودن واسه ارزوهامون که همشون حباب بودن گریه کن واسه خوشی ها که نازل نمیشن واسه اون دیوونه ها که دیگه عاقل نمیشن گریه کن برای اولا که عاشقونه بود حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود گریه کن از یادمون رفتش واسفند نزدیم دسمون تو دست هم بودشو لبخند نزدیم گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمیشه دلامون به سادگی حاضر به اقرار نمیشه گریه کن غرور واسه دیوونگی یه سد شده مرغ امین دیده این صحنه رو تندی رد شده گریه کن بذار تمام عقده هات شسته بشه حق داره ادم یه وقتا از خودش خسته بشه گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن گریه کن تا ایینه شه باز اون چشای روشنت واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت 
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:23 توسط سارا |

مرا دیوانه نامیدند...
به جرم دلدادگیهایم٬
به حکم سادگیهایم٬
مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!
مرا بیمار دانستند...
برای صداقت در حمایتهایم٬
نجابت در رفاقتهایم٬
نسخه تزویر را برایم تجویز کردند!!!
مرا کُشتند و با دست خود برایم چالهای كندند...
به عمق زخمهایم٬
به طول خستگیهایم٬
منِ بیمارِ دیوانه٬
نمیخواهم رهایی را از چاه تنهایی...
که مردن در این اعماق تاریکی٬
به از با آدمکها زیستن در باغ رویایی!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:42 توسط سارا |

کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون .
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:22 توسط سارا |